تبليغاتX
**** ONLY LOVE ****

**** ONLY LOVE ****

مطالب و عکسهای عاشقانه و هر چیز دیگری که در مورد عشق می خواهی بدونی

تقدیم به عشق همیشگیه من ندا جون

به نام خدایی که باید همه چیز را از او بخواهیم

 

 

عشق را با تو می شناسم ، زندگی را با تو زیبا می بینم اگر گهگاهی چند خطی می نویسم به عشق تو است و اگر اینک نفس می کشم و زندگی میکنم به خاطر وجودتو هست هم نفسم.
ای تو که مرا عاشق خودت کردی ، نمی دانی که چقدر دوستت دارم ، نمی دانی که با تو چه آرزوهایی در دل دارم.
اگر از عشق می نویسم ، به عشق تو است ، و با وجود توعشق برای من مقدس و پاک است.
بعد از تو دیگر طلب عشق را از خدای خویش نخواهم کرد.
تو همان معنای واقعی یک عشق پاک هستی ، تو همان چشمه محبتی هستی که در قلب من می جوشی و به قلبم نیروی عشق را می دهی.
با تو مجنون تر از مجنونم ، بی تو باور کن که می میرم.
ای تو به زیبایی گل ها ، به پاکی و زلالی دریا ، به لطافت شبنم روی گل ها دوستت دارم.
ای تو به بلندی کوه ها ، به درخشندگی ستاره ها ، به گرمی خورشید ، به وسعت دشت عشق دوستت دارم.
ای تو هم نفس من ، طلوع زندگی ام ، تک ستاره آسمان تاریک قلبم دوستت دارم.
ای تو که مرا اسیر آن قلب مهربانت کردی ، مرا در این دنیای عاشقی در به در کردی ، باور کن که بی تو میمیرم.
مرا تنها نگذار ، تا ابد با من بمان ، نگذار که اشکهایم از این چشمهای بی گناهم روانه شوند ، نگذار دوباره این قلبی که تو را دیوانه وار دوست دارد بشکند، نگذار دوباره مثل یک دیوانه تنها در این دنیای بی محبت در به در شوم با من بمان ای مظهر زیبایی ها و ای همسفر جاده
زندگی ام. ای تو که مرا در آن قلب مهربانت اسیر کردی ، به من محبت و عشق برسان و بدان که من تنها به عشق تو زنده ام .آنگاه که تو پا به این قلب تنهای من گذاشتی ، زندگی ام رنگ سبز بهار را به خود گرفت و آن شبهای بی ستاره ام با آمدن توستاره باران شد و دروازه شهر سوخته قلبم گلباران شد.آنگاه که تو با حضورت خوشبختی را در زندگی ام تضمین کردی
باغ سوخته قلبم تبدیل به فصل بهار دلها شد.عزیزم خیلی دوستت دارم ، بیشتر از آنچه که تصور می کنی دوستت دارم و به این امید زندگی میکنم که روزی می آیم و در کنارت آرامش میگیرم و با هم و در کنار هم زیباترین و عاشقانه ترین زندگی رو با هم میگذرانیم....


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 0:40  توسط مرتضی توانگر  | 

اینقدر خوشحالم که نگو....خدایا شکرت

بنام خالق زیبایی ها

 

این روزها خیلی آرومم

خیلی آروم تر از قبل

انگار یه نیرویی به من ساطع میشه که البته در حقیقت همینطور هم هست .

وجود عزیزی

که با محبت و انرژی بی حدش

با صدای مهربونش که فقط آرامش  به آدم میده 

یه روحیه دیگه ای به من داده

و من از این بابت خیلی خوشحالم .

نمیدانم از خوشحالی چی کار کنم خدایا شککککککرررررررررتتتتتت.

 

 

نمی دانم بعد از سلامت این همه دقایق که تو در خاطرم هستی

شعر بخوانم یا بروم کنار ساحل آمدنت را فریاد کنم .

تمام جهان نذر قدمهایت

بیا عزیز تو را کم دارم

تو را که سالهای تک تک ستارگان را شمرده ام

ترا که غزلخوان حافظم کردی

می خواهم به تقدس کلامش باز تفالی بزنم

کاش همان غزل زیبای باز آمدنت باشد .

آخ که در میان نفرت از این همه تکرار

تکرار غزل باز آمدنت چه شیرین است .

 ندا جون قربونت برمممممممممممممممممممم

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 11:51  توسط مرتضی توانگر  | 

به خدا قسمت میدم نرو

 

سلام عزیزم...خوبی؟

به خدا نرو اگه بری من نابود میشم دیگه تحمل این رو ندارم

دارم از همون موقعی که خداحافظی کردی تا حالا دارم گریه میکنم...کمکم کن

جلو اشکهایم نمیتونم بگیرم به خدا من رو ببخش یه فرصت دیگه میخوام...

من رو ببخش من رو ببخش من رو ببخش

تو قسمت نظراتم هر روز هر دقیقه باهات درد  و دل میکنم بخون خیلی خوشحالم میکنی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 15:46  توسط مرتضی توانگر  | 

عشق من

به نام خالق آفریننده زیبایی ها

فقط به خاطر تو ندا جون

 

عشق من 

در كویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم

می دانم كه نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم

در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو

نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است كه هرگز درآن ركودی نیست

می خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی

بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم

بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم

زلالی عشقت را از من مگیر، انشای چشمت را برایم بخوان

 تا با شنیدن آن سرشار از شادی شوم

دریچه ی نگاهت را به روی من مبند مگذار تا نگاههای محبت آمیزت انتها یابد

بگذار تا با دلی سیر به تماشایت نشینم و از عمق نگاهت سیراب شوم

تو در پاسخ به عشقم همیشه سكوت را اختیار كردی

 و هرگز به خود اجازه ندادی كه از لبانت شكوفه های عشق و محبت بیرون بیاید

 و بوی عطر خوش آنان مرا مدهوش كند

ای رویای دیرینه ی من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم

بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زیر این باران زیبا خود را سیراب نمایم

بگذار تا برگهای خسته ی پاییزان به رقص عاشقی در بیایند

 تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد

بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم

بگذار تا جاودانگی عشق را در خود ببینم

بگذارتا صدف دریای دل من باشی

كه مروارید درونش برایم درخشش عشق زیبای تو را داشته باشد

می خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم

 ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید

 که من او را چگونه دوست دارم

 ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم

 اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم 

عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشید

    پس پذیرای آن باش و پرده ی بی مهری را بر روی آن مكش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 19:13  توسط مرتضی توانگر  | 

زندگی زیباست

زندگی زیباست

 

 

زندگی زیباست ، اگر روح آزاد عشق و محبت اسیر زندان فراموشی دل نگردد و خزان یأس گلبوته های امید بهار جان را در وسعت انتظار زرد خویش ، مدفون نسازد زندگی زیباست اگر عقده های زخمی بزرگ ، طپش زیستن را از قلب کوچک کبوترها نرباید و در ذهن شلوغ بیشه زار اندیشه ، مرگ نیلوفرهای وحشی نروید زندگی زیباست اگر لب خوفناک تیرها ، خون بیدهای مجنون را در جام سبز لیلای چمن نریزد و دست بی خبر طوفان ، گل خواب را در صدف آبی باغ پرپر نکند زندگی زیباست اگر کنار جویباران نیم خفته ، غزالهای خسته دشت از آغوش وهم و هراس بگریزند و در بال رویاهای شیرین به آن سوی حصارهای شب سفر کنند زندگی زیباست اگر خرمن هستی جنگل در خشم آتشین تندر نسوزد و خاکستر سیاه مرگ تن پوش درختان بی پناه و محزون نگردد زندگی زیباست اگر پری مهربان قصه ها از بستر خاطره ها برخیزد و در معصومیت و صداقت ناب کودکان همواره زنده بماند زندگی زیباست اگر هوای نگاه تو از آه سینه سوز خاکهای افسرده بارانی شود و مسیح دستانت در کالبد دستهای مرده بذر حیات و رویش بپاشد زندگی زیباست اگر من و تو در کشتزار قلبمان گلی بکاریم که هیچ کس را یارای چیدن آن نباشد و هیچ اشکی جز اشک شبانه عشق رخسار زیبایش را نشوید زندگی زیباست حتی برای تو که هم آغوش رنج و حرمانی و آفتاب شادی رابه خنجر زهر آلود شب غم سپرده ای آری زندگی برای تو نیز زیباست زیرا روزی مهمانی عزیز در خانه دلت را خواهد زد و با حضورش زندگی را از نو به تو تقدیم خواهد کرد مهمانی که عشق نام دارد .


 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 11:39  توسط مرتضی توانگر  | 

خدایا همه را کنار گذاشته ام

 

خدایا

خدایا چه غریب است درد بی کسی و چه تنهایم در این غربت که تو هم از من رویگردانی

و اینک باز به سوی تو آمدم تا اندکی از درد درونم را برایت باز گویم

و خدایا تو بهتر میدانی آنچه درونم است تنهایی و بی کسی ام را دیده ای

دربه دری و آوارگی ام را و هزارو یک درد که بزرگترینش ناامیدی است

خدایا همه را کنار گذاشته ام اما با ناامیدی و بی هدفی نمی توانم بسازم

صبرم بسیار است اما پوج وبی هدف میدوم

خسته شده ام خسته خسته

کاش روزی تو بیایی و ببینی که چسان بی تو اندوه به من چیره شده

         و نگاهم به ره است و به امید به در کوفتنت رو به در خیره شده  

         کاش روزی تو بیایی و ببینی که دلم بی تو از خنده و گل بیزار است

         و نگاهم از غروب خورشید تا پگاه سحری بیدار است 

         کاش روزی تو بیایی و ببینی بی تو غرق در غمهایم

         بی کس و سرگردان در میان همه همهمه ها ، آدمکان خسته و تنهایم 

          کاش روزی تو بیایی و ببینی تنها یاد تو درد مرا تسکین است

         و خدا داند و من که صدای قدمت تپش قلب مرا تضمین است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 15:6  توسط مرتضی توانگر  | 

خدایا کمکم کن...یا امام رضا

 

خداوندا

 آرامشی عطافرما تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهم

شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم

دانشی که تفاوت آن دو را بدانم

                                            آمین

پروردگارا

خود را تقدیم تو میدارم با من کن واز من ساز آنچه خود اراده کنی

از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم

مشکلاتم را بگیر تا پیروزی بر آنهاشاهدی باشد برای کسانیکه

با قدرت تو ،عشق تو وراه تو یاریشان خواهم داد

باشد که همیشه بر اراده ی تو گردن نهم.

                                                             آمین

 

یا امام رضا خودت همه رو هدایت کن و دستمونو بگیر و راهنمایمان

باش ....

یا امام رضا خودت بطلبمون ....

یا امام رضا نمیدونم چی بگم خودت.....

تو خودحدیث مفصل بخوان ازین معنی.....

 

دوباره یک غروب دلنشین                            دوباره یک صدا،


صدای سبز                                                   دوباره می پرد کبوتری


به دور گنبد حرم                                           دوباره چشمهای من


پر از نگاه کاشی و ستاره می شود             کنار حوض


دوباره ذهن من                      پر از صدای بالهای یک فرشته می شود


نگاه کن!                                  من آن کبوترم


به دور گنبد طلایی اش            چه عاشقانه می پرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 22:13  توسط مرتضی توانگر  | 

ستاره بی نشان

یا الله

 

آسمان دیگر برای من ستاره ای ندارد.ستاره هایی که گذشته یکی یکی برای من چشمک می زدند.امروز ستاره من نوری ندارد. هر شب در آسمان می گردم تا شاید ستاره ام را ببینم که چشمک بزند اما دریغ... فقط سیاهی نصیب من می شود.تا کی باید را های آسمان هارا در تاریکی شب به دنبال نوری طی کنم.دیگر خسته شده ام خسته ام از دیدن رد پاهایم که آسمان را برای پیدا کردن ستاره ام سپری کرده اند.

شاید باید در جایی دیگر به دنبالش بگردم. کوچه های غربت را یکی یکی گذرانده ام .چه شب هایی که در تاریکی های غربت به دنبال نوری گذرانده ام اما چشمانم در حسرت دیدن ذره ای نور خشک شده اند. از پنجره اتاقم باران را می نگرم که آهسته آهسته رد پاهایم را که به دنبال روزنه نوری بود با خود می شوید و می برد. دیگر نمی توانم ادامه دهم.

آن قدر مسیر آمدنت را رفته و آمده ام که دیگر توانی برایم نمانده. شاید باد برایم خبری داشته باشد. سال هاست که منتظرم اما نشانی از باد نیست. گویی او راهش را گم گرده در این آسمان بی کران.اما من تا آخرین لحظه ها هم در انتظارش خواهم ماند. دیگر دیر شده است باید راه دیگری را برگزینم که از این تاریکی های غربت بگریزم اما کدامین راه. آیا راهی هم برایم باقی مانده است. نمی دانم...

اما این را خوب می دانم که باید به دنبال ستاره ای گشت که فقط برای خودم چشمک یزند. ستاره هایی که پرنور هستند برای همه چشمک می زنند. اما من ستاره ای را می خواهم که چشمکش فقط برای من باشد... آیا این ستاره را خواهم یافت یا در انتظارش باید سال های سال در انتظار بمانم...ستاره ای که من هم برایش تک ستاره باشم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 15:12  توسط مرتضی توانگر  |